![]() |
![]() |
|
|
خسته ام
************* امروز به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی؟؟ *** سرنوشت ننوشت گرنوشت بدنوشت ولی باورکن نمی توان سر نوشت را از سر نوشت *************** آسوده دلان را غم شوریده سران نیست این طایفه را غصه رنج دگران نیست ای همسفران باری اگر هست ببندید که این ملک اقامتگه مارهگذران نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 تیر1388ساعت 8:36 توسط سامان |
|
|
تو مثل اونا نباش،اونا مارو دوست ندارن تواطاقشون گلای مصنوعی بیشترمیزارن تومثل اونا نباش،چون زیر بارون نمی رن مث لیلی نمی شن تو خواب مجنون نمی رن تو مث اونا نباش، اونا واسم بس نبودن اونا مث نقش معبد ، مقدس نبودن تو مث اونا نبش،اونا وفادار نبودن محض خاطر کسی هیچ شبی بیدار نبودن تو مث اونا نباش،اونا فقط یه خاطرن ازاوناکه موندن اما،خیلی دوس دارم برن تو مث اونا نباش، اونا شقایق نمی شن اونا نقش عاشقودارن وعاشق نمی شن تو مث اونا نباش ،اونا به هم راس نمی گن به دل دیوونه هرچی که دلش خواس نمی گن
تومث اونا نباش، اونا شکستن بلدن به حساب خودخواهیم نذارولی اونا بدن تومث اونا نباش،اونا که این جور نبودن اونا اینقدر از من و آرزوهام دور نبودن تو مث اونا نباش، اونا ازم جدا شدن بی دلیل شکستن و رفتن وبی وفا شدن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:28 توسط سامان |
|
|
سخنان بزرگان
|
|||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 تیر1386ساعت 12:59 توسط سامان |
|
|||||||||
|
ميون يه دشت لخت ، زير خورشيد كوير مونده يه مرداب پير، توي دست خاك اسير منم اون مرداب پير، از همه دنيا جدا داغ خورشيد به تنم، زنجير زمين به پام من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم آرزو داشتم برم ، تا به دريا برسم شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم اولش چشمه بودم زير آسمون پير اما از بخت سياه ، راهم افتاد به كوير چشم من به اونجا بود ، پشت اون كوه بلند اما دست سرنوشت ، سر راه يه چاله كند روي چاله افتادم ، باز منو زندوني كرد آسمونم نباريد ، اونم سرگروني كرد حالا يه مرداب شدم ، يه اسير نيمه جون يه طرف مي رم تو خاك ، يه طرف به آسمون خورشيد از اون بالاها ، زمين هم از اين پايين هي بخارم مي كنن ، زندگيم شده همين با چشام مردنمو ، دارم اينجا مي بينم سرنوشتم همينه ، من اسير زمينم ... *** مي روم خسته و افسرده و سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش زار مي برم تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد حال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند باد وصال ناله مي لرزد مي رقصد اشك آه بگذار كه بگريزم من از تو اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل ******************************************************** تو مرا مثل خاطره ای فراموش کردی و من تو را مثل خاطره به یاد **************************************************** من مسافر به سامان گل یخ من مسافرم به دیارخورشیدسرد من راهی سرزمین بی نامم من درسفری هستم بی بازگشت سفری پای پیاده تنهاوسرگشته ******* تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست تنهایی را دوست دارم زیرا .... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد... ****** دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهي کرده که تنها شده جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مردو من تنها تر شدم.... ***** عشق واقعاً حضور است، جايي كه عشق هست،زمان ومكان محو مي شوند عشق نگاهي مي بخشد كه مي توان با آن خدا را ديد عشق دري را تعبيه مي كند كه خداوند از آن وارد مي شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 10:56 توسط سامان |
|
|
زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت چگونه زندگی کنم ************ به کسی عشق بورز که لیاقت عشق را داشته باشد نه تشنه ی عشق زیرا کسی که تشنه ی عشق است روزی سیراب میشود و ای کاش همه این را میدانستند ************ وقتي هستي نيستم , وقتي نيستي هستم , وقتي هستم نيستي, وقتي نيستم هستي اي همه ي نيست شده ي هستي من, هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 19:10 توسط سامان |
|
|
پرندهای که زخميه، فکر پريدنش چيه اسير پا بسته ديگه، رهايی خواستنش چيه دلی که ديگه پير شده ، عاشقی رو ميخواد چيکار دردی که درمون نداره، دارو و مرحمش چيه وقتی که ديگه کسی نيست، به حرف آدم گوش بده اين حنجره با خستگيش، فرياد کشيدنش چيه قصههايی که آخرش با تلخيا تموم ميشه حالا برای ديگرون، دوباره گفتنش چيه ميون اين شهر شلوغ، عشق و محبت گم شده از اين همه آهن و دود، دوباره خواستنش چيه برای هيچ کسی ديگه، اميد و آرزويی نيست آدم نااميد آخه، زندگی کردنش چيه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 12:19 توسط سامان |
|
|
میگی بارون رو دوست داری با چتر میری زیرش /میگی گل رو دوست داری از شاخه می چینیش / میگی پرنده ها رو دوست داری تو قفس نگرشون می داری / می خوای نترسم وقتی که میگی : منو دوست داری؟ ************ زماني كه از مادر متولد شدم صدايي در گوشم طنين انداخت كه ميگفت تا آخر عمر با تو هستم . از او پرسيدم تو كي هستي ؟ جواب داد: من غم هستم و من ان لحظه گمان كردم غم عروسكي است كه با ان سرگرم مي شويم ولي تا كنون كه مفهوم جدايي را درك مي كنم فهميدم كه ما عروسكي هستيم بازيچه غمممممممممممممممممممممممممممممممممم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 فروردین1385ساعت 17:44 توسط سامان |
|
|
راستي، بود اين همدم من پهلواني بسان تهمتن قهرماني جسور و قوي تن سينه پولاد و بازو چو آهن
منكر عشق و شوريدگي ها بي خيال از غم زندگاني دل در آن سينه چون سنگ خارا غافل از كيمياي جواني
من جواني پريشان و عاشق سخت شوريده، دلداده، شاعر زندگي در هم و نا موافق زنج و غم ديده، آشفته خاطر
او، همه قدرت و پهلواني من، همه عشق و شوريدگي ها من شده پير اندر جواني او از اين بي خيالي توانا
باد يخ بسته هنگامه مي كرد ما خزيده پناه درختي شب، در آن جنگل ساكت سرد خورده بوديم سرماي سختي
آن قوي پنجه، از سوز سرما عاقبت گشت بي حال و مدهوش من در انديشه ي آن دلارا كرده سرما و دنيا فراموش
آتش عشق آن يار زيبا شعله ور بود در سينه ي من تا رهانيد جانم ز سرما جاودان باد گيجينه ي من! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 19:43 توسط سامان |
|
|
اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا ! افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا . *** اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه، وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا . *** با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا ! *** امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل، درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا . *** ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن، تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا . *** چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان، اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا ! *** با زمزمه باران در پيش تو مي گريم، چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا ! *** تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست، خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا . *** بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 18:54 توسط سامان |
|
|
آري من آن ستاره ام، كه فراموش گشته ام و بي طلوع گرم تو در زندگانيم خاموش گشته ام . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 فروردین1385ساعت 21:33 توسط سامان |
|
|
در من غم بيهودگيها مي زند موج در تو غرور از توان من فزونتر در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر *** اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت اي كاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت *** انديشه روز و شبم پيوسته اين است ((من بر تو بستم دل ؟ دريغ از دل كه بستم افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم *** اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد در اين غروب سرد دردانگيز پائيز با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد *** اينك دريغا آرزوي نقش بر آب اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر در من، غم بيهودگيها مي زند موج در تو، غروري از توان من فزونتر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 فروردین1385ساعت 21:6 توسط سامان |
|
|
تو اي شكوهمند من شكوه دلپسند من تو آن ستاره بوده اي كه مهر آسمان شدي ز مهر برتر آمدي فراز كهكشان شدي
به دره ها نگاه كن به ژرف دره ها نگر به تكه سنگهاي سرد به ذره ها نگاه كن
به من بتاب كه سنگ سرد دره ام كه كوچكم كه ذره ام
به من بتاب مرا ز شرم مهر خويش آب كن مرا به خويش جذب كن مرا هم آفتاب كن . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 18:53 توسط سامان |
|
|
دست او آيا نخواهد چيد سيب را از شاخه اميد نونهال مهر را پر بار چشم او آيا نخواهد ديد؟
- نه نخواهد ديد - دست او از شاخه اميد - ميوه شيرين نخواهد چيد *** باز مي گردد، دريغا بازگشت او نيشخند دره ها را تاب نتواند پيش طعن كوهها از شرم گشتن آب نتواند باز مي گردد و مي خواند : (( دره اي آغوش بگشوده (( جاودان آغوش بگشوده (( انتظارت چيست ؟ (( كارت چيست ؟ (( هان پذيرا ميشوي اين عابر آواره را در خويش ؟ (( اين پريشان خورده سر بر سنگ را، دلريش ؟ (( دره، آيا اين پريشان را ز درگاهت نمي راني ؟ (( جاودان در گرمي آغوش خواموشت - نمي خواني ؟
دره خاموش است دره سر تا پاي آغوش است ***** و سكوتي سرد و صامت در فضا گسترده سنگين بال ناگهان پژواك « واي » مرد در دره طنين افكند جغد زد شيون چرخ زد كركس دره زد لبخند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 18:42 توسط سامان |
|
|
آسمان سربي رنگ. من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. مي پرد مرغ نگاهم تا دور. آه باران باران پر مرغان نگاهم را شست. از دل من اما چه كسي نقش او را خواهد شست؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 18:20 توسط سامان |
|
|
ديدم او را آه بعد از بيست سال گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست چيزكي از او در بود و نبود گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن ؟؟؟؟؟ ست ؟
هر دو تن دزديده و حيران نگاه سوي هم كرديم و حيرانتر شديم هر دو شايد با گذشت روزگار در كف باد خزان پرپر شديم
از فروشنده كتابي را خريد بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد خواست تا بيرون رود بي اعتنا دست من بود در را برايش باز كرد
عمر من بود او كه از پيشم گذشت رفت و در انبوه مردم گم شد او باز هم مضمون شعري تازه گشت باز هم افسانه مردم شد او .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 18:13 توسط سامان |
|
|
در اينجا وقت گل گفتن زمان گل شنفتن نيست نهان در آستين همسخن ماري درون هر سخن خاري ست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 17:51 توسط سامان |
|
|
من تمنا كردم كه تو با من باشي تو بمن گفتي - هرگز، هرگز پاسخي سخت و درشت و مرا اين غصه اين هرگز كشت .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 21:48 توسط سامان |
|
|
اين مرد خود پرست اين ديو، اين رها شده از بند مست مست استاده روبه روي من و خيره در منست *** گفتم به خويشتن آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟ مشتي زدم به سينه او، ناگهان دريغ آئينه تمام قد روبه رو شكست . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 21:37 توسط سامان |
|
|
نفس مي زند موج ... *** نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست، پس مي زند موج . فغاني به فريادرس مي زند موج ! من آن رانده مانده بي شكيبم، كه راهم به فريادرس بسته، دست فغانم شكسته، زمين زير پايم تهي مي كند جاي، زمان در كنارم عبث مي زند موج ! نه درمن غزل مي زند بال، نه در دل هوس مي زند موج ! *** رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد، يكي برق سوزنده بايد، كزين تنگنا ره گشايد؛ كران تا كران خار و خس مي زند موج ! *** گر اين نغمه، اين دانه اشك، درين خاك روئيد و باليد و بشكفت، پس از مرگ ببل، ببينيد چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 20:14 توسط سامان |
|
|
بيا به حال بشرهاي هاي گريه كنيم كه با برادر خود هم نمي تواند زيست چنين خجسته وجودي، كجا تواند ماند؟ چنين گسسته عناني كجا تواند رفت؟ صداي غرش تيري دهد جواب مرا: - به كوه خواهد زد! به غار خواهد رفت بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 19:21 توسط سامان |
|
|
خروش موج، با من مي كند نجوا، كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت ! كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... » ***** مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست ! ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ، اميد آنكه جان خسته ام را ، به آن ناديده ساحل افكنم نيست ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 19:14 توسط سامان |
|
|
در اين جهان لا يتناهي، آيا، به بيگناهي ماهي، - ( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را از تنگناي سينه بر آرم ! ) گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو، اين قلب بر جهنده، آه، اين هنوز زنده لرزنده، اينجا، كنار تابه ! در كام تان گواراست ؛ حرفي دگر ندارم ! ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 19:7 توسط سامان |
|
|
عشق يعني هورم نفس ، داغ ،داغ عشق يعني بوييدن گل از لاي در باغ عشق يعني التهاب التماس عشق يعني مرواريد ،يه قطعه الماس عشق يعني زلالي رود وجود عشق يعني به درگاه يار به سجود عشق يعني مستي از جام نگاه دوست عشق يعني پستي رانده شدن از در دوست عشق يعني صداي تيشه فرهاد عشق يعني مجنون از ليلي به فرياد عشق يعني |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 21:36 توسط سامان |
|
|
فرسود پاي خود را چشمم به راه دور تا حرف من پذيرد آخر كه : زندگي رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود. *** دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود، پايان شام شكوه ام صبح عتاب بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 فروردین1385ساعت 12:39 توسط سامان |
|
|
عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد نو شد جهان وباز غم كهنه جان گرفت عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد امادل من از ستم عيد غم نهاد- رنگ خزان گرفت. همراه هر نسيم بهاري كه ميوزد- توفان رنج خسته دلان ميرسد ز راه باهر جوانه يي كه زند خنده بر درخت- غم ميزند جوانه به دلهاي بي پناه *** آن روزها كه چشم يتيمان خردسال- در خون نشسته است- هرگز بچشم مرد خردمند عيد نيست سالي كه جاي پاي سعادت در آن نبود- در ديدگاه مردم دانا سعيد نيست. *** آن عيد چيست كز پي آن بيوه يي فقير- هستي بباد داده ومحنت خريده است؟ *** آخر چگونه عيد كنم من؟ كه عيدها- ديدم بروي بيوه زنان رنگ بيم را آن عيد نيست روز غم و دهشت منست- روزي كه پيش چشم- بينم برهنه پايي طفل يتيم را *** من شادمان چگونه زيم در سراي عيد؟- كز هر سرا نواي غم آگين شنيده ام دل را چگونه پر كنم از شادي بهار؟- كز هر كرانه ام- بس پير بينواي تهيدست ديده ام. *** هان،اي يتيم خرد! اي كودك غريب! لبخند عيد بر من غمگين حرام باد- گر با غم تو بر لب سردم نشسته است. هان، اي كهنه جامگان! عريان تنان شهر! عيشم شكسته باد اگر باچنين غمي- لبخند عيد بر لب من نقش بسته است. *** اي مرد بينوا كه به هر عيد خانه سوز- شرمنده در برابر فرزند بينمت! اي مرغك شكسته پر اي بينوا يتيم! رويم سياه باد! دستم تهيمت،گوهد اشكم نثار تو نوروز، چون زراه رسد همره بهار- گريم به حال و روز تو و روزگار تو. *** عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد. نوشد جهان و باز غم كهنه جان گرفت عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد- اما دل من از ستم عيد غم نهاد- رنگ خزان گرفت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 فروردین1385ساعت 12:20 توسط سامان |
|
|
HAPPY NEW YEAR
www.saman2536.blogfa.com/?PostID=103۱ تنهای تنها
دوست وبلاگ نویس چه خوب است که در راستای معرفی نوروز به جهانیان شما نیز این صفحه را در یک پست جدید در وبلاگتان قرار دهید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 18:42 توسط سامان |
|
|
سلام به همه . امروز حس رمانتيكيم گرفته و ميخوام حرف عاشقانه و قشنگ بزنم. شبهاي بود كه باد در آن چنان سرد بود كه جسم من در بستر يخ ميزد.حتي اگر تنها صداي آنرا از پشت پنجره ميشنيدم. روزهايي بود كه خورشيد چنان بي رحم بود كه تمام اشكهايم به گرد و غبار تبديل ميشد. از گريه كردن دست كشيدم هنگاميكه تركم كردي.اما نمي توانم به ياد آورم.كه :كجا يا چه وقت ويا چگونه. من تمام خاطراطي را كه باتو داشتم به دست فراموشي سپردم. در چشمان تو روبانهاي رنگين ميبينم. و ميبينم كه در كنار هم ايستاده ايم. يعني گذشته اي هم وجود داشته؟ ********** يعني ميشه كه يه روز از خواب بيدار بشيم و ببينيم كه هرچي كه گذشته همش خواب و خيال بوده؟ اميد وارم كه اينجوري باشه.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 17:38 توسط سامان |
|
|
در شبي غمگين تر از من قصه ي رفتن سرودي
تا كه چشمم را گشودم از كنارم رفته بودي
اي دريغا دل سپردن به عشق تو بيهوده بود
وعهده ها و خنده هاي تو به ني رنگ آ لوده بود
اي بخاطر برده عشق آتشينم رفتي اما من فراموشت نكردم
چل چراغ روشن بيگانه بودي سوختم و بيهوده خاموشت نكردم
رفتي اما قلب من راضي نشد بر تو بر عشق تو نفرين كنم
بي توبايدبعدازاين افسا نه ها ترك عشق واين غم ديرين كنن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 11:43 توسط سامان |
|
|
آسمون نگاه مي کني پر از ستارست دوست داري کدوم مال تو باشه؟ به اوني که کم نورتره قانع باش چون به اوني که از همه بزرگتره و پر نورتره همه نگاه مي کنن اونم به همه نگاه مي کن ************ ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ولي ميتونيم به دلمون ياد بديم كه اگه شكست لبه هاي ت يزش دست اوني رو كه شكستش نبره |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 اسفند1384ساعت 19:19 توسط سامان |
|
|
تنهایی صدای بارون بهاره که به پشت شیشه ها نم نم می باره...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 اسفند1384ساعت 11:50 توسط سامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تنهاي تنها.....
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 فروردین 1387 تیر 1386 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
تنها ترين عاشق دنیای معرفت گل یخ گل ستاره تبسمی در زیر باران رویای عاشقان سحرونه کارمانیست شناسای رازگل سرخ در بست در خدمتيم مشكي رنگه عشقه تنگ غروب چشم براه |
|
RSS
|