تبليغاتX

تنهايي صداي بارون بهاره كه به پشت شيشه ها نم نم مي باره

تنهای تنها
      خسته ام

                   *************

     امروز به قصه دل من گوش می کنی     فردا مرا چو قصه فراموش می کنی؟؟ 

                                                    ***

سرنوشت ننوشت

گرنوشت بدنوشت

ولی باورکن نمی توان سر نوشت را از سر نوشت

     ***************

آسوده دلان را غم شوریده سران  نیست 

   این طایفه را غصه رنج دگران   نیست

      ای  همسفران باری  اگر  هست  ببندید

          که این ملک اقامتگه مارهگذران نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 8:36  توسط سامان | 

 

 

تو مثل اونا نباش،اونا مارو دوست ندارن

 

تواطاقشون گلای مصنوعی بیشترمیزارن

 

تومثل اونا نباش،چون زیر بارون نمی رن

 

مث لیلی نمی شن تو خواب مجنون نمی رن

 

تو مث اونا نباش، اونا واسم بس نبودن

 

اونا مث نقش معبد ، مقدس نبودن

 

تو مث اونا نبش،اونا وفادار نبودن

 

محض خاطر کسی هیچ شبی بیدار نبودن

 

تو مث اونا نباش،اونا فقط یه خاطرن

 

ازاوناکه موندن اما،خیلی دوس دارم برن

 

تو مث اونا نباش، اونا شقایق نمی شن

 

اونا نقش عاشقودارن وعاشق نمی شن

 

تو مث اونا نباش ،اونا به هم راس نمی گن

 

به دل دیوونه هرچی که دلش خواس نمی گن

 

تومث اونا نباش، اونا شکستن بلدن

 

به حساب خودخواهیم نذارولی اونا بدن

 

تومث اونا نباش،اونا که این جور نبودن

 

اونا اینقدر از من و آرزوهام دور نبودن

 

تو مث اونا نباش، اونا ازم جدا شدن

 

بی دلیل شکستن و رفتن وبی وفا شدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:28  توسط سامان | 

سخنان بزرگان  


پـيام هايي از دالايي لاما :

براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت.
* * *
اگر كسي يكبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه اوست . اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه توست
.
* * *
ديروز تاريخ است . فردا راز است . امروز يك هديه است
.
* * *

هر كجا كه هستي ، هر كجا خودت را يافتي ، از هر آنچه كه داري لذت ببر ، به تمامي لذت ببر . هر جا كه هستي و از هر چه كه در دسترس است ، احساس سپاس و نيايش داشته باش .
* * *

وقتي قلبت بيدار شد و شعله اي از نور شد ، تو معنا و اهميت زندگي را خواهي شناخت ، و اين فيضي عظيم است . و آنگاه سپاسگزاري و حمد طلوع مي كند . آنگاه فقط هديه زندگاني كافي است تا با آن براي هميشه و هميشه راضي و خشنود باشي .

* * *

همين لحظه حاوي بهشت و دوزخ است . همه اش بستگي به تو دارد . اگر تو خوش باشي ، شاد باشي ، اگر عاشق زندگي باشي و آن را محترم بداري و جشن بگيري . در بهشت هستي ، اگر نتواني شادماني كني ، اگر چنان زنجيرهاي سنگيني برپا و دست داشته باشي كه نتواني با آهنگ زندگي به رقص در آيي ، آن وقت در دوزخ به سر مي بري .
* * *
يوگا پيام خرد است و بشريت وارث اين پيام

* * *
با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد
.

وقتی که هیچ یاری نیست و آسایش گریخته است ،
خدایا ! ای یاور بی کسان با من بمان !

در هر لحظه به حضور (( تو)) نیازمندم.

چه چیزی جز لطف (( تو)) می تواند ترسها را در هم شکن؟

چه کسی جز (( تو)) می تواند راهنما و پناه من باشد؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!

از هیچ دشمنی نمی هراسم، چون (( تو)) در کنار منی!

آنجا که (( تو)) هستی اشک ها سوزنده نیستند،
مرگ هم تلخ نیست.

اگر با من بمانی ، همیشه پیروزم.


چی . چی . واسوانی
* * *
گاهی دیگران نا معقول و غیر منطقی و خود پرست هستند، بهر حال آنها را ببخش.
اگر مهربانی کنی آنها ممکن است تورا متهم به داشتن انگیزه های پنهانی و یا خود خواهی کنند، بهر حال مهربانی کن
اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان راستین نصیبت خواهد شد، به هر حال موفق شو.
اگر درستکار و رک باشی ممکن است عده ای سوء استفاده کنند، بهر حال درستکار و رک گو باش.
چیزی را که سالها طول کشید بسازی عده ای ممکنست یک شبه نابود کنند، بهر حال سازندگی کن.
اگر شادمانی و آرامش بدست آوری کسانی بتو حسادت خواهند ورزید، بهر حال شادمان و آرام باش.
نکوکاری امروز ترا ممکن است مردم فردا از یاد ببرند، بهر حال نکوکاری کن.
بهترین خود را به دنیا میدهی و ممکنست کافی نباشد، بهر حال بهترین خود را به دنیا بده.
نگاه کن و ببین بهر حال راجع به تو و دیگران نیست، هر چه هست بین تو و پرودگار است.
* * *
بیاد داشتن این مطلب بسیار مهم است. با چشم و گوشی باز به وقایع اطرافتان نگاه کنید. در پس هر اتفاق درسی نهفته است. بیاد داشته باشید که شما تحت آموزش هستید، پس، با توجه بیشتر به آنها، گسترش آگاهیتان را تسریع کنید
.
* * *
با عشقی که دارید آغاز کنید. با قدرشناسی عشق بورزید. این عشق قلبتان را به ظرفی بزرگتر گسترش می‌دهد که میتواند عشق بیشتری را در برگیرد
.
سری هارولد کلمپ/ کتاب زبان روح
* * *
شما نمیتوانید با تنفر داشتن از دیگری خودتان را به خدا نزدیکتر کنید، چه معتقد باشید که این خشمی بجاست و یا نه. رابطه میان روح - که شما هستید - و خدا بر اساس عشق است. و جاییکه عشقی پاک وجود دارد، هیچ جایی برای هیچ نوع خشمی وجود ندارد.
زبان روح/ نوشته سری هارولد کلمپ
* * *
راز در اینست که کسی نمی‌تواند بدون عشق زندگی کند. شما باید نوعی از آن را بیابید که با آرایش معنویتان هماهنگ باشد.به محض داشتنش، آن را چنان حساس و ظریف می‌یابید که ممکن است همچون آب از میان
انگشتتان بریزد. هارولد کلمپ / کتاب زبان روح
* * *
چند سخن از جنس ابر های پنبه ای
:

حقیقت زندگی این است که همه ی انسانهایی را که با آنها در تماس هستیم شاد کنیم. دیپاک چوپرا

از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی. دیپاک چوپرا

خداوند ما را برای خودش آفریده است پس قلبمان آرام نمی گیرد مگر وقتی که به او رو یمی آوریم. سنت آگوستین

کسی که از ابتدا نا بینا به دنیا آمده است معنی تاریکی را نمی فهمد زیرا هرگز روشنایی را تجربه نکرده است. خردمند بودایی

بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی. مولانا

*********************************

 

 

 


 

 

وصيت‌نامه داريوش بزرگ 

 

اينک من از دنيا مي‌روم و 25 کشور جزو امپراتوري ايران است. در تمام اين کشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشورها داراي احترام هستند و مردم کشورها نيز در ايران محترمند.

جانشين من خشايارشاه بايد مثل من در حفظ اين کشورها بکوشد و راه نگهداري اين کشورها آن است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد.

صندوق ذخيره


اکنون که من از دنيا مي‌روم تو 12 کرور در‌يک زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت توست زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت است.

البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي. من نمي‌گويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن، بلکه قاعده اين زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد، پس پيوسته وسايل رضايت‌خاطرش را فراهم کن.

آينده‌نگري


10 سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را که از سنگ ساخته مي‌شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي‌شود حشرات در آن به‌وجود نمي‌آيند و غله در اين انبارها چند سال مي‌ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اينکه همواره آذوقه دو يا سه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اينکه غله جديد به‌دست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين کسري خواروبار از آن استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين‌ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود.

باندبازي هرگز


هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است. چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي بگماري و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع كنند، نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي.

سازندگي


کانالي که من مي‌خواستم بين شط نيل و درياي سرخ به‌وجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي‌ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي‌ها ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند.

 



اقتدار


اکنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينکه در اين قلمرو، نظم و امنيت برقرار کند، ولي فرصت نکردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني. با يک ارتش قدرتمند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبان فجايع را تنبيه کند.

دروغ هرگز


توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دو آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دورنما.

زورگويي هرگز


هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن و براي اينکه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات وضع کردم که تماس عمال ديوان با مردم را خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت.

تكريم نظاميان


افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بدرفتاري نکن. اگر با آنها بدرفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند. اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روي دست مي‌گذارند و تسليم مي‌شوند تا اينکه وسيله شکست خوردن تو را فراهم کنند.

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينکه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هرچه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو بااطمينان بيشتري مي‌تواني سلطنت کني.

 

 



دينداري و مدارا


همواره حامي کيش‌ يزدان‌پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي كند و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش که هرکس بايد آزاد باشد و از هر کيش که ميل دارد پيروي كند.

عبرت‌آموزي


بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم. بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که من خود فراهم کرده‌ام بر من به بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زماني که مي‌تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي، که من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر 25 کشور سلطنت مي‌کردم، مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد.

زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد، خواه پادشاه 25 کشور باشد خواه يک خارکن و هيچ‌کس در آن جهان باقي نخواهد ماند. اگر تو هر زمان که فرصت به‌دست مي‌آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا بتواند تابوت جسد تو را ببيند.

داوري بي‌طرف


زنهار زنهار، هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بي‌طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند. زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد.

آباداني، عدالت، گذشت


هرگز از آباد کردن دست برندار. زيرا اگر از آباد کردن دست برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا اين قاعده است که وقتي کشوري آباد نمي‌شود به طرف ويراني مي‌رود. در آباد کردن، حفر قنات و احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده.

عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته‌ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي به‌کار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني، ظلم کرده‌اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده‌اي.

 بيش از اين چيزي نمي‌گويم، اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند، کردم تا اينکه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه‌ها را کرده‌ام. اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي‌کنم مرگم نزديک شده است.


 ***************************

 

در یسنای 46 بند سوم چنین آمده :

 

ای مزدا!

 

 کی سپیده دم آگاهی بدر آید و جنس بشر به سوی راستی روی نماید . کی نجات دهنده ، سوشیانت بزرگ با گفتار پر از حکمت خویش به مراد خود دست یابد ؟

 

 

 

اهورا مزدا خدای زرتشت   

 

نه قومی برگزيده دارد و نه با زبان ويژه ای برای کسانی وحی می فرستد و نه گروهی از آفريدگان خويش را مامور کشتار گروهی ديگر می کند و نه خودش شبانه چند هزار نفر از بندگانش (فرزندان مصريان) را از میان می برد و نه بابت لغزشهائی که خودش برای اين بندگان خواسته است آنها را بسوی آتش و مار و عقرب به جهانی ديگر روانه می کند.
او دستگاه بيکران آفرينش را برای زمين ما که ذره ای ناچيز در اين دستگاه است نيافريده، بلکه او جوهر راستی و سرآغاز راستی است. او به هستی آورنده خرد و آغاز و پايان نظامی است بنام « اشا» که ميلياردها کهکشان را با ميلياردها خورشيد آنها را از ميلياردها سال پيش با خرد بيکران خود در گردش دارد. است.
او برتر و پاک تر از آن است که ما او را درگير مسائل فرومايه زندگی چند انسان گمراه بکنيم. او اهورا مزداست. او خوشبختی و شادی و شکوفائی را برای جانداران اين زمين آفريده .او آزادی گزينش را آفريده تا انسانها بتوانند راه و روش وشيوه زندگی خود را بدلخواه خود گزينش کنند.او آرامش را آفريده تا مردمان زندگی اسوده داشته باشند. او انديشه نيک را آفريده تا زنان ومردان را به سوی بخش پرفروغ زندگی راهنمائی کند. او چيرگی به خود را آفريده تا مردمان را از لغزشهای نا خواسته زندگی دور نگاه دارد. او تکا مل و رسا ئئ را آفريده تا مردمان هر روز، هم خود و هم اين جهان را تازه تر و نوتر کرده و پيشرفت دهند. و سر انجام او جاودانگی را آفريده تا زنان و مردانی را که با او در روند آفرينش همکاری کرده و در خوشبخت کردن خود و ديگران و اين جهان گام برداشته اند در «سرای مينوی سرود»، جاودانه با فروغ خود و در فروغ خود روشنی بخشد.
او هيچگاه آفريده گان خود را «بنده و برده» خود نناميده بلکه هميشه آنها را « دوست و همکار» مینامد. دوست وهمکار برای بهتر کردن و خوشبخت کردن اين کره
که ما انرا زمين میناميم.
اين نيک بختی استثنائی ايرانيان بود که اين آئين بی همتا از سرزمين آنها بر خيزد تا به تمام جهان نور بيافشاند.


بود مردمي کيش و آيين ما         نگيرد خرد ُخرده بر دين ما
بياريم باز آب رفته بجوي               مگر زان بيابيم باز آبروي

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 12:59  توسط سامان | 

 

 

 

ميون يه دشت لخت ، زير خورشيد كوير

 

مونده يه مرداب پير، توي دست خاك اسير

 

منم اون مرداب پير، از همه دنيا جدا

 

داغ خورشيد به تنم، زنجير زمين به پام

 

من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم

 

مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم

 

آرزو داشتم برم ، تا به دريا برسم

 

شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم

 

اولش چشمه بودم زير آسمون پير

 

اما از بخت سياه ، راهم افتاد به كوير

 

چشم من به اونجا بود ، پشت اون كوه بلند

 

اما دست سرنوشت ، سر راه يه چاله كند

 

روي چاله افتادم ، باز منو زندوني كرد

 

آسمونم نباريد ، اونم سرگروني كرد

 

حالا يه مرداب شدم ، يه اسير نيمه جون

 

يه طرف مي رم تو خاك ، يه طرف به آسمون

 

خورشيد از اون بالاها ، زمين هم از اين پايين

 

هي بخارم مي كنن ، زندگيم شده همين

 

با چشام مردنمو ، دارم اينجا مي بينم

 

سرنوشتم همينه ، من اسير زمينم ...

***

مي روم  خسته  و افسرده  و

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم  از  شهر  شما

دل شوريده  و ديوانه خويش

زار مي برم  تا كه  در آن  نقطه دور

شستشويش  دهم  از رنگ  نگاه

شستشويش دهم  از  لكه عشق

زين  همه خواهش بيجا و تباه

 مي برم  تا ز تو دورش سازم

ز تو  اي جلوه  اميد حال

مي برم  زنده بگورش  سازم

تا از اين  پس نكند  باد  وصال

 ناله مي لرزد

مي رقصد  اشك

آه  بگذار  كه بگريزم  من

از تو  اي چشمه  جوشان  گناه

شايد  آن  به  كه بپرهيزم من

بخدا  غنچه  شادي بودم

دست عشق آمد  و از  شاخم  چيد

شعله آه شدم  صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم خنده به  لب ‚ خوينن دل

مي روم  از دل  من دست بدار

اي اميد  عبث بي حاصل

********************************************************

تو مرا مثل خاطره ای فراموش کردی و من تو را مثل خاطره به یاد

سپردم. آخه این رسم توست که خاطرها رو فراموش کنی.

ولی من عادت کردم به اونا دل ببندم و باهاشون زندگی کنم

****************************************************

من مسافر به سامان گل یخ

   من مسافرم به دیارخورشیدسرد

   من راهی سرزمین بی نامم

من درسفری هستم بی بازگشت

سفری پای پیاده

تنهاوسرگشته

*******

 تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست تنهایی را دوست دارم زیرا .... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...

******

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي

او رفته بود.تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز

بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مردو من تنها تر شدم....

*****

 عشق واقعاً حضور است، جايي كه عشق هست،زمان ومكان محو مي شوند عشق

نگاهي مي بخشد

كه مي توان با آن خدا را ديد عشق دري را تعبيه مي كند كه خداوند از آن وارد مي

شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 10:56  توسط سامان | 

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت چگونه زندگی کنم

************

به کسی عشق بورز که لیاقت عشق را داشته باشد نه تشنه ی عشق زیرا کسی که تشنه ی عشق است روزی سیراب میشود و ای کاش همه این را میدانستند

************

وقتي هستي نيستم , وقتي نيستي هستم , وقتي هستم نيستي, وقتي نيستم هستي اي همه ي نيست شده ي هستي من, هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 19:10  توسط سامان | 

 پرنده‌ای که زخميه، فکر پريدنش چيه اسير پا بسته ديگه، رهايی خواستنش چيه دلی که

ديگه پير شده

، عاشقی رو ميخواد چيکار دردی که درمون نداره، دارو و مرحمش چيه وقتی که ديگه کسی

نيست، به

حرف آدم گوش بده اين حنجره با خستگيش، فرياد کشيدنش چيه قصه‌هايی که آخرش با

تلخيا تموم

ميشه حالا برای ديگرون، دوباره گفتنش چيه ميون اين شهر شلوغ، عشق و محبت گم شده

از اين همه

آهن و دود، دوباره خواستنش چيه برای هيچ کسی ديگه، اميد و آرزويی نيست آدم نااميد

آخه، زندگی

کردنش چيه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 12:19  توسط سامان | 

 میگی بارون رو دوست داری با چتر میری زیرش /میگی گل رو دوست داری از شاخه می

چینیش /

میگی پرنده ها رو دوست داری تو قفس نگرشون می داری / می خوای نترسم وقتی که

میگی : منو

دوست داری؟

************

زماني كه از مادر متولد شدم صدايي در گوشم طنين انداخت كه ميگفت تا آخر عمر با تو

هستم . از او پرسيدم تو كي هستي ؟ جواب داد: من غم هستم و من ان لحظه گمان كردم

غم عروسكي است كه با ان سرگرم مي شويم ولي تا كنون كه مفهوم جدايي را درك مي

كنم فهميدم كه ما عروسكي هستيم بازيچه

غمممممممممممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 17:44  توسط سامان | 

راستي، بود اين همدم من

پهلواني بسان تهمتن

قهرماني جسور و قوي تن

سينه پولاد و بازو چو آهن

 

منكر عشق و شوريدگي ها

بي خيال از غم زندگاني

دل در آن سينه چون سنگ خارا

غافل از كيمياي جواني

 

من جواني پريشان و عاشق

سخت شوريده، دلداده، شاعر

زندگي در هم و نا موافق

زنج و غم ديده، آشفته خاطر

 

او، همه قدرت و پهلواني

من، همه عشق و شوريدگي ها

من شده پير اندر جواني

او از اين بي خيالي توانا

 

باد يخ بسته هنگامه مي كرد

ما خزيده پناه درختي

شب، در آن جنگل ساكت سرد

خورده بوديم سرماي سختي

 

آن قوي پنجه، از سوز سرما

عاقبت گشت بي حال و مدهوش

من در انديشه ي آن دلارا

كرده سرما و دنيا فراموش

 

آتش عشق آن يار زيبا

شعله ور بود در سينه ي من

تا رهانيد جانم ز سرما

جاودان باد گيجينه ي من!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 19:43  توسط سامان | 

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

***

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

***

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

***

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

***

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

***

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

***

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

***

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

***

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 18:54  توسط سامان | 

آري

من آن ستاره ام، كه فراموش گشته ام

و بي طلوع گرم تو در زندگانيم

خاموش گشته ام .

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 21:33  توسط سامان | 

در من غم بيهودگيها مي زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

***

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

***

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

((‌من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

***

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

***

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من،

غم بيهودگيها مي زند موج

در تو،

غروري از توان من فزونتر

                  

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 21:6  توسط سامان | 

تو اي شكوهمند من

شكوه دلپسند من

تو آن ستاره بوده اي

كه مهر آسمان شدي

ز مهر برتر آمدي

فراز كهكشان شدي

 

به دره ها نگاه كن

به ژرف دره ها نگر

به تكه سنگهاي سرد

به ذره ها نگاه كن

 

به من بتاب

كه سنگ سرد دره ام

كه كوچكم

كه ذره ام

 

به من بتاب

مرا ز شرم مهر خويش آب كن

مرا به خويش جذب كن

مرا هم آفتاب كن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 18:53  توسط سامان | 

دست او آيا نخواهد چيد

سيب را از شاخه اميد

نونهال مهر را پر بار

چشم او آيا نخواهد ديد؟

 

- نه نخواهد ديد

- دست او از شاخه اميد

- ميوه شيرين نخواهد چيد

***

باز مي گردد، دريغا بازگشت او

نيشخند دره ها را تاب نتواند

پيش طعن كوهها از شرم گشتن آب نتواند

باز مي گردد و مي خواند :

((‌ دره اي آغوش بگشوده

(( جاودان آغوش بگشوده

(( انتظارت چيست ؟

(( كارت چيست ؟

(( هان پذيرا ميشوي اين عابر آواره را در خويش ؟

(( اين پريشان خورده سر بر سنگ را، دلريش ؟

(( دره، آيا اين پريشان را ز درگاهت نمي راني ؟

(( جاودان در گرمي آغوش خواموشت -

نمي خواني ؟

 

دره خاموش است

دره سر تا پاي آغوش است

*****

و سكوتي سرد و صامت

در فضا گسترده سنگين بال

ناگهان پژواك « واي » مرد در دره طنين افكند

جغد زد شيون

چرخ زد كركس

دره زد لبخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 18:42  توسط سامان | 

آسمان سربي رنگ.

من درون قفس سرد اتاقم

دلتنگ.

مي پرد مرغ نگاهم

تا دور.

آه باران باران

پر مرغان نگاهم را شست.

از دل من اما

چه كسي

نقش او را خواهد شست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 18:20  توسط سامان | 

ديدم او را آه بعد از بيست سال

گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست

چيزكي از او در بود و نبود

گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن ؟؟؟؟؟ ست ؟

 

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

سوي هم كرديم و حيرانتر شديم

هر دو شايد با گذشت روزگار

در كف باد خزان پرپر شديم

 

از فروشنده كتابي را خريد

بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد

خواست تا بيرون رود بي اعتنا

دست من بود در را برايش باز كرد

 

عمر من بود او كه از پيشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعري تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 18:13  توسط سامان | 

در اينجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نيست

نهان در آستين همسخن ماري

درون هر سخن خاري ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 17:51  توسط سامان | 

 

 

 

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو بمن گفتي

- هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا اين غصه اين

هرگز

كشت .

                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 21:48  توسط سامان | 

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روي من و

خيره در منست

***

گفتم به خويشتن

آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟

مشتي زدم به سينه او،

ناگهان دريغ

آئينه تمام قد روبه رو شكست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 21:37  توسط سامان | 

نفس مي زند موج ...

***

نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست،

پس مي زند موج .

فغاني به فريادرس مي زند موج !

من آن رانده مانده بي شكيبم،

كه راهم به فريادرس بسته،

دست فغانم شكسته،

زمين زير پايم تهي مي كند جاي،

زمان در كنارم عبث مي زند موج !

نه درمن غزل مي زند بال،

نه در دل هوس مي زند موج !

***

رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد،

يكي برق سوزنده بايد،

كزين تنگنا ره گشايد؛

كران تا كران خار و خس مي زند موج !

***

گر اين نغمه، اين دانه اشك،

درين خاك روئيد و باليد و بشكفت،

پس از مرگ ببل، ببينيد

چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 20:14  توسط سامان | 

 

بيا به حال بشرهاي هاي گريه كنيم

كه با برادر خود هم نمي تواند زيست

چنين خجسته وجودي، كجا تواند ماند؟

چنين گسسته عناني كجا تواند رفت؟

صداي غرش تيري دهد جواب مرا:

- به كوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 19:21  توسط سامان | 

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 19:14  توسط سامان | 

در اين جهان لا يتناهي،

آيا، به بيگناهي ماهي،

- ( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را

از تنگناي سينه بر آرم ! )

گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو،

اين قلب بر جهنده،

آه، اين هنوز زنده لرزنده،

اينجا، كنار تابه !

در كام تان گواراست ؛

حرفي دگر ندارم ! ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 19:7  توسط سامان | 

 عشق يعني هورم نفس ، داغ ،داغ عشق يعني بوييدن گل از لاي در باغ

عشق يعني التهاب التماس

عشق يعني مرواريد ،يه قطعه الماس عشق يعني زلالي رود وجود عشق

يعني به درگاه يار به سجود

عشق يعني مستي از جام نگاه دوست عشق يعني پستي رانده شدن از در

دوست عشق يعني صداي

تيشه فرهاد عشق يعني مجنون از ليلي به فرياد عشق يعني

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 21:36  توسط سامان | 

فرسود پاي خود را چشمم به راه دور

تا حرف من پذيرد آخر كه : زندگي

رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.

***

دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،

پايان شام شكوه ام

صبح عتاب بود.

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 12:39  توسط سامان | 

عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد

نو شد جهان وباز غم كهنه جان گرفت

عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد

امادل من از ستم عيد غم نهاد-

رنگ خزان گرفت.

همراه هر نسيم بهاري كه ميوزد-

توفان رنج خسته دلان ميرسد ز راه

باهر جوانه يي كه زند خنده بر درخت-

غم ميزند جوانه به دلهاي بي پناه

***

آن روزها كه چشم يتيمان خردسال-

در خون نشسته است-

هرگز بچشم مرد خردمند عيد نيست

سالي كه جاي پاي سعادت در آن نبود-

در ديدگاه مردم دانا سعيد نيست.

***

آن عيد چيست كز پي آن بيوه يي فقير-

هستي بباد داده ومحنت خريده است؟

***

آخر چگونه عيد كنم من؟ كه عيدها-

ديدم بروي بيوه زنان رنگ بيم را

آن عيد نيست روز غم و دهشت منست-

روزي كه پيش چشم-

بينم برهنه پايي طفل يتيم را

***

من شادمان چگونه زيم در سراي عيد؟-

كز هر سرا نواي غم آگين شنيده ام

دل را چگونه پر كنم از شادي بهار؟-

كز هر كرانه ام-

بس پير بينواي تهيدست ديده ام.

***

هان،اي يتيم خرد!

اي كودك غريب!

لبخند عيد بر من غمگين حرام باد-

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.

هان، اي كهنه جامگان!

عريان تنان شهر!

عيشم شكسته باد اگر باچنين غمي-

لبخند عيد بر لب من نقش بسته است.

***

اي مرد بينوا كه به هر عيد خانه سوز-

شرمنده در برابر فرزند بينمت!

اي مرغك شكسته پر اي بينوا يتيم!

رويم سياه باد!

دستم تهيمت،گوهد اشكم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار-

گريم به حال و روز تو و روزگار تو.

***

عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد.

نوشد جهان و باز غم كهنه جان گرفت

عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد-

اما دل من از ستم عيد غم نهاد-

رنگ خزان گرفت.

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 12:20  توسط سامان | 

همه با هم فقط یک کلیک عید نوروز را به گوگل ببریم.


HAPPY NEW YEAR

Persian , Kurd , Turk For All Nations

, Loor , Baluch , Tajik , afghan and More


 Request From Google

این یک اقدام ملی است


سال نو مبارک


لطفا آدرس ایمیل خود را در فرم زیر نوشته و آن را برای گوگل ارسال نمائید تا از گوگل تقاضا نمائیم برای دومین سال متوالی لوگوی نوروز باستانی را در سایت خود قرار دهد

سایت گوگل بیش از سیصد و پنجاه میلیون بازدید کننده دارد که در معرفی نوروز و ایران کهن نفش بسیار اساسی خواهد داشت

این تلاش یک اقدام ملی ، مردمی و خودجوش برای کسب حرمت جهانی و اقتدار برباد رفته ایرانی است

لطفا آدرس این صفحه را برای تمام دوستان و ایرانیان نیز ارسال نمائید تا همه در این هدف بزرگ شرکت کنند


 

                               www.saman2536.blogfa.com/?PostID=103۱

تنهای تنها

 

آدرس ایمیل خود را در اینجا بنویسید :
موضوع:

 

 

دوست وبلاگ نویس

چه خوب است که در راستای معرفی نوروز به جهانیان شما نیز این صفحه را در یک پست جدید در وبلاگتان قرار دهید

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 18:42  توسط سامان | 
 

سلام به همه .

امروز حس رمانتيكيم گرفته و ميخوام حرف عاشقانه و قشنگ بزنم.

شبهاي بود كه باد در آن چنان سرد بود كه جسم من در بستر يخ ميزد.حتي اگر تنها صداي آنرا از پشت پنجره ميشنيدم.

روزهايي بود كه خورشيد چنان بي رحم بود كه تمام اشكهايم به گرد و غبار تبديل ميشد.

از گريه كردن دست كشيدم هنگاميكه تركم كردي.اما نمي توانم به ياد آورم.كه :كجا يا چه وقت ويا چگونه.

من تمام خاطراطي را كه باتو داشتم به دست فراموشي سپردم.

در چشمان تو روبانهاي رنگين ميبينم.

و ميبينم كه در كنار هم ايستاده ايم.

يعني گذشته اي هم وجود داشته؟

**********

يعني ميشه كه يه روز از خواب بيدار بشيم و ببينيم كه هرچي كه گذشته همش خواب و خيال بوده؟

اميد وارم كه اينجوري باشه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 17:38  توسط سامان | 

در شبي غمگين تر از من قصه ي رفتن سرودي

تا كه چشمم را گشودم از كنارم رفته بودي

اي دريغا دل سپردن به عشق تو بيهوده بود

وعهده ها و خنده هاي تو به ني رنگ آ لوده بود

اي بخاطر برده عشق آتشينم رفتي اما من فراموشت نكردم

چل چراغ روشن بيگانه بودي سوختم و بيهوده خاموشت نكردم

رفتي اما قلب من راضي نشد بر تو بر عشق تو نفرين كنم

بي توبايدبعدازاين افسا نه ها ترك عشق واين غم ديرين كنن

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 11:43  توسط سامان | 

آسمون نگاه مي کني پر از ستارست دوست داري کدوم مال تو باشه؟ به

اوني که کم نورتره قانع باش

چون به اوني که از همه بزرگتره و پر نورتره همه نگاه مي کنن اونم به همه

نگاه مي کن

************

 ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ولي ميتونيم به دلمون ياد بديم

كه اگه شكست لبه هاي ت

يزش دست اوني رو كه شكستش نبره

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 19:19  توسط سامان | 
تنهایی صدای بارون بهاره که به پشت شیشه ها نم نم می باره...

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 11:50  توسط سامان |